آمار خلاصه ی نوشتاری قسمت چهاردهم ماه عسل 92.. - اینجا همه چیز درهمه
X
تبلیغات
رایتل

اینجا همه چیز درهمه

خلاصه ی نوشتاری قسمت چهاردهم ماه عسل 92..

خلاصه ی نوشتاری قسمت چهاردهم ماه عسل 92..

 

سلام..میتونید خلاصه ی نوشتاری قسمت چهاردهم ماه عسل 92 رو در ادامه ی مطلب بخونید..به خدا زبونم قاصره از تموم زحمتهای خانمها مرمر..عطیه..شیداو سایه بابت فرستادن این قسمت از مطالب..مچکرم ازشون..خدا قوتشون بده..یا علی..

 

 

 

 

 

 

 

عطیه..

 

 



ماه عسل_قسمت چهاردهم

 

چهاردهمین قسمت از ماه عسل پس از خواندن دعای فرج توسط احسان علیخانی شروع شد

 

سلام به روی ماه همه ی شماها .خیلی تشکرمیکنیم که بازهم قراره مارو تماشابکنید.خوش به حال تو که اگر کسی هستی که مردم میتونن روی دیوار دلت یادگاری بنویسن وروت حساب بازکنن. خوش به حال تو که اگر داری اینطوری نفس میکشی وزندگی میکنی. بین شماهم ازاین افراد هس.همتون نه. امابینتون هس البته اگر بهتون برنخوره.خوش اومدین.وسپس تیتراژ ابتدایی برنامه باصدای فرزاد فرزین پخش شد وپس از پخش تیتراژ آقای علیخانی گفتن خدارو شکربابت دیروز به خاطر نفس های شما که قرین شد گره خورد بامهمونای دیشبمون.بازخوردم زیادداشتیم مخصوصا آقاپسرهاکه درگیربودن بامسئله سربازی وبعضیاشونم درد ودل کرده بودن واز سختی های سربازی گفته بودن اماآرزو میکنم که این ارتباطه درسربازی بهتر وتخصی تر بشه وبهترین اتفاق بیفته وهمچنین دیروز بعد برنامه آقا یوسف  رو به مشهد دعوت کردن و سفر عمره هم به خونوادشون هدیه کردن .بریم یک سر بزنیم به روز قبل خودمون وسپس وله ای از احوالات مهمانان پس از برنامه پخش شد وس ازپخش وله آقای علیخانی گفتن ممنونم از همه مهمونایی که قبول زحمت کردن ومنت سرما گذاشتن و از راه دور تشریف آوردن وباهم گفتگو کردیم. ودرادامه گفتن مادیروز رفته بودیم که بقیه مبلامونو بگیریم که من یک مادری رو دیدم که ایشون بهم گفتن که آخه مااز دست تو چیکارکنیم که همش باید دم افطار اشک بریزیم و ایشون کاملا .دقیق و. موبه مو برنامه ی مارو دیده بودن ومن بهشون گفتم که الهیی من بمیرم ویک لحظه زنده نباشم که بخوام اشک کسی رو دربیارم وایشون درادامه از موسسه مالی واعتباری ثامن الحجج تشکرکردن وگفتن بریم وارد دنیای مهمونای امروزمون بشیم وسپس وارد دکورشدن وبامهمونا سلام واحوالپرسی کردن که مهمونا برنامه احمد آقا وخانومشون و امیرآقابودن که احمد آقاگفتن از بجنورد اومدن وامیرآقاهم گفتن که ازشهد اومدن وتوی بازار کارمیکنن.

 

 

واحمد آقادرادامه گفتن که الآن  قبلا رتگر شهرداری بودن والآن نگهبانن وتاکلاس اول راهنمایی درس خوندن به دلیل مشقت های زندگی وازاون سن به بعدکارگری میکردن وخانم هم گفتن که سال 84 ازدواج کردن وگفتن چون همسرشون آدم خوبی بوده وصداقت داشته باهاشون ازدواج کردن واحمدآقا درادامه گفتن که الآن حقوقشون حدودای یک میلیون هس وامیرآقاهم گفتن اگه بخوام به طور میانگین ودرمجموع بگم ماهی حدود 800 تا یک میلیون تومان درآمد دارم وآقای علیخانی ازمهمونای برنامه پسیدن که قبل ازان اتفاق چه مشکلی داشتین که امیرآقا گفتن مشکل زیادی نداشتم ومشکلاتم کوچیک بودن واحمد آقاهم گفتن زندگی کارگریه و اون زمان قسد داشتن وآقای علیخانی روبه امیرآقاگفتن بریم سر اصل مطلب .برامون تعریف کن امیر. وایشون گفتن که مث هرروز داشتم میرفتم بازار وسرراه رفتم از یک دکه آب بخرم که یک کیف پول اونجادیدم وچن لحظه صبرکردم که ببینم کسی میاد سراغ کیف یانه که دیدم کسی نیومد ومن کیفو برداشتم وشمارمو به اون دکه دادم وگفتم اگه صاحبش پیداشد بامن تماس بگیرین ومن راه افتادم طرف بازار  وکیف خیلی سنگین بود ومن درشو بازکردم که ببینم چیه ودیدم که حدود 13_14 کیلو طلای آب شده و 500000 یورو بود.

 

 

که باتخمین هایی که آقای علیخانی زدن گفتن حدود 5_4 میلیارد میشده وگفتن که من توی اون لحظه همش به فکر طرف بودم ودوس داشتم کیفو برگردونم که آقای علیخانی گفت چرامیخواستی این کارو بکنی که ایشون متقابلا پرسیدن اگه شمابودی چیکارمیکردی که آقای علیخانی گفتن چون تاحالا برام اتفاق نیفتاده نمیدونم وشعاردادن راجع بهش سخته ونمتونم درمورد خودم پیش بینی کنم ودرادامه امیرآقاگفتن که به این فکرمیکردم که اگه همچین لحظه ای برام پیش بیاد چیکارمیشه وباخودم فکرکردم که شاید کیف دست طرف امانت بوده وبعدش رفتم اطلاعات بازار وشمارمو دادم که اگه خبری شد بهم اطلاع بدن وخودم رفتم سربازار وده دقیقه بعد یک نفربامن تماس گرفت ومشخصات کیفو داد امامن شک کردم وباخودم گفتم شاید کیفو جایی دیذه باشه ووقتی که گفت  کارت سوخت توی زیپ جلوئه ودیدم درست میگه مطمئن شدم و کیفو بهشون تحویل دادم که ایشونم گفتن هرچی میخوای بردارکه منم چیزی برنداشتم اماشاید اگه خودشون این کارو میکردن من قبول میکردم ودرآخر به من گفتن خداخیرت بده و درادامه آقای علیخانی روبه احمدآقا گفتن شما رفتگر شریف شهر بجنورد درحال جارو زدن خیابونا بودی که اون اتفاق افتاد.

 

 

واحمد آقا شرو ع کردن وقصه شونو گفتن  و گفتن که مث روزای قبل  ساعت دو شب رفتم سرکار و درحال جارو زدن خیابونا بودم که توی یک کوچه دیدم یک کیف مشکی هس واول فکرکردم ک گربه هس امابعد که جلورفتم دیدم کیفه وکیفش طوری بود که میشد توشو تاحدودی دید که دیدم داخلش طلا واسناد ومدارکه و کیفو بردم کنار تابهترببینم وتوی این فکربودم که باید کیفو به صاحبش برگردونم وزنگ زدم به مسئولمون وایشونم گفت صبح ساعت 7 بیان دفتر ومن رفتم که اونجا یکی ازبچه ها گفت کیفو باز کنیم وببینیم چیه که کیفو باز  کردیم وطلاها و اسنادو دیدیم ووقتی برآورد کردیم دیدیم که 1/5  میلیارد  کیف می ارزه وبعد داخل کیف دنبال آدرس گشتیم که پاسپورتشونو پیداکردیم ومن بهشون زنگ زدم که جواب ندادن ومن رفتم دم در خونشون وبارونم میومد اتفاقا که کلی درزدم اما درو بازنکرد که آخرش مجبورشدم به شیشه سنگ بزنم که بازم فایده نداشت وبرگشتم خونه که خانومم بهم گفتن کیفو که نیاوردی وایشون گفتن مگه باید میاوردم که خانومشونم گفتن نه بهترشد که نیاوردی که خانومشون گفتن ازاین میترسیدن که شیطون وسوسه کنه و فرداصبح دوباره احمد آقا میرن سرکار وساعت یک برمیگردن که گفتن وقتی برگشتم به من زنگ زدن وگفتن که صاحب کیف اومده ومیخواد شمارو ببینه وایشونم رفتن که دیدن یک خبرنگارمنتظرشونه جلوی در وبعد وارد دفتر مسئولشون میشن که جلسه بوده و وقتی صاحب کیف ایشونو دیده سرتکون داده وتشکرکرده تا جلسه تموم شده .

 

 

واحمد آقا گفتن بعدازاین که جلسه تموم شد باهم روبه رو شدیم وایشون داخل کیفو نگاه کرد وگفت چیزی کسرنیست و مسئولشونم گفتن که 200000 میدن به ایشون وبعد باهمراه خبرنگار واون آقا میرن خونه ی احمد آقا که توی خونه خانم خبرنگارازاون آقامیپرسن که میخواین برای ایشون چیکاربکنین که ایشونم رفتن ودسته چکشونو آوردن ومبلغ 200000 به احمد آقادادن واحمدآقا گفتن کرمشون همین قدر بوده ومن این کارو برای رضای خدا انجام دادم امیرآقاهم  گفتن که منم فقط برای رضای خدا این کارو کردم ودرآخر آقای علیخانی از این دو بزرگوار تشکرکردن وباهاشون خدافظی کردن  وپیامهای بازرگانی پخش شد وپس از پخش پیامهای بازرگانی  آقای علیخانی گفتن کاملا عنوانه وموضوع مشخص شد ومن مهمونی دارم از دشت مغان اردبیل و وله ای ازایشون پخش شد وپس از پخش وله  آقای علیخانی با آقا ایوب حسن پور شروع به گفتگو کردن که به همراه پسر وهمسرشون اومده بودن وایشون گفتن اوایل کارساختمانی میکردن والآن نمکی هستن ویک روز مث همیشه میرن سراغ کارشون ووقتی به خونه برمیگردن خانومشون میگن بیا نون هارو جداکنیم که وقتی نونارو جدامیکنن متوجه یک پلاستیک طلا میشن وآقا ایوب  دنبال صاحبش میگردن وروز اول پیداشون نمیکنن وشب پلاستیکو میذارن زیر سرشون  ومیخوابن وصبح دوباره میرن دنبال صاحب طلا که یه نفرادعامیکنه طلاها مال اونه وایشونم میگن که بیا خونم وفاکتور طلاهارو بیار وایشونم میان وفاکتورهارو میارن وآقاایوبم درحضور آگاهی این طلاهارو بهشون میدن ودرپایان آقای علیخانی عیدو تبریک گفتن وبه احترام آقاایوب از دکور خارج نشدن ودرآخر گفتن من خداروشکرمیکنم که نمکی خودمون و بزرگمون رو دیدم که امروز به ما درس داد.ماهتون عسل و دفتر چهاردهم ماه عسل باصدای دلنشین وبه یاد ماندنی و خاطره انگیز مهدی یراحی بسته شد.

 

 

 

شیدا..

 

 

 




به نام یگانه مانا

 

ایستگاه چهاردهم

 

بسم الله الرحمن الرحیم
اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً
حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.
رب صل علی محمدوآله محمدوعجل فرجهم...

 

 

بعدازسلام وتشکر:خوش به حال تو اگرکسی هستی که مردم میتونندروی دیواردلت یادگاری بنویسند...خوش به حال کسایی که مردم وآدمای اطرافش میتونندروی حرف وپذیرفتن وباورودست وجیب هاش وتوی همه نکاتی که برای هممون مهمه حساب کنند...خوش به حا اونایی که میتونیم روی حس وحال وفکرش پس اندازکنیم...خوش به حال تواگه اینجوری نفس میکشی وزندگی میکنی...خوش اومدین صدای فرزادفرزین عزیز درفضای خونه منوتوطنین اندازشد...

 

نشستم هواتو نفس
یه چند وقتیه حال من بهتره
دارم راه میفتم ببینم تهش
منو این هوا تا کجا میبره
.....
هوایی رو که تو نفس میکشی
دارم راه میرم بغل میکنم
تو با من بمون تا ته این سفر
من این ماهو ماه عسل میکنم...

 

درپلاتوی دوم آقای علیخانی خداروشکرکردبابت دیروزونفس هایی که بابرنامه ومهموناقرین شد...راجع مهموناومحلی که ازانجااومده بودندوهمچنمین موضوع برنامه صحبت کرد.ازواکنش های مردم به مهمونای برنامه به خصوص اقایوسف گفت که خداروشکریک سفرزیارتی_سیاهتی به مشهدمقدس هدیه گرفتندازکسی وهمنین چون پاسگاه خدمت میکنن ازطرف اوناهم یک سفرحج عمره قسمتشون شده...البته این سفرحج بعدازاتمام خدمت سربالزی وپاسپورت گرفتن محقق خواهدشد..طبق روال هرشب ایتم سوالات جامونده مهمونای دیروزپخش شد...

 

 

درپلاتوی بعدی آقای علیخانی ابتداتشکری ازمهمونای دیروزکردوبعد چندنکته مهم روگفتن:یه مطلبی رومخاطب تیزبینی راجع دکورخصوصامبلاش گفته بودکه اقای علیخانی دنباله ی این جمله خاطره ای ازدیروزکه مبل فروشی رفتندتعریف کردند:منوپیمان دیروزرفتیم خانه سفیدبقیه مبلامون روبگیریم که غرزنزنیداینقدررنگ ووارنگه یه مادری اونجابودبعدازسلام علیک وحال واحوالی که کردیم بهم گفت:ماازدست توچیکارکنیم سرافطاربایدبغض کنیم واشک بریزیم؟؟گفتم من فدای شمابشم من دست شمارومیبوسم من لای جرز بمیرم زنده نباشم نفس نکشم اگه نیت این شکلی داشته باشیم.بعدشروع کردصحبت کردن وماشالاهمه قسمتای برنامه رودیده بودولابه لای حرفاش اسمشونومیبردوقتی داشت راجع برنامه ومهموناش حرف میزددیدم توی تب وتابای برنامه یه مکثی کردوبازیه بغض مادرونه جذاب داشت من گفتم مادرم دلیل اینکه مادرایرونی این شکلیه هنوزیه دکمه آن فعال وسط قلبشون وجودداره که بادیدن کوچیکترین صحنه اشک توچشاشون جمع میشه ومیتونندهمزادپنداری وسریعادرک کنند...این فوق العاده اس!که هنوزوجدان های بیداری درجامعه وجودداره...البته تهشم گفتم مادرم من درس پس میدماینجوری میگمآ..مطلب بعدی تشکرازموسسه مالی واعتباری ثامن الحجج بود...مطالبی روراجه مهمونای امشب ماه عسل گفت:ادمایی که خیلی غربنداماکارایی میکنندکارستون...وارددکوربرنامه شدند

 

 

مهانان پارت اول:احمدآقا به همراه همسرشون بودن ومهمون دیگرحمیداقا ...

 

هردو موضوعات مشترکی داشتندوموضوعات مشترک هردومرتبط ومشابه موضوع یکی ازقسمتای ماه عسل90.احمدآقاکه درابتداکارگرساده وزحمت کش شهرداری بودندوالان نگهبان شهرداری هستندازبجنوردبه همراه همسرمحترمشون افتحاردادندوبه برنامه ماه عسل اومدند...حمیدآقاازمشهدمقدس اومده بودندوبازاری بودند...که اقای علیخانی فت جزواون بازاری هایی هستی که همیشه میگن اوضاع خرابه یامیگن خداروشکر؟جواب ادند:همیشه میگم خداروشکر...اوضاع بازارخراب هست..علیخانی گفت دیدی همیشه هست این قصه(باخنده)...اقای علیخانی ازاحمداقاوحمیدآقاپرسید:تومحل شماروبه  چ میشناسن؟ احمداقاگفت:همون احمددیگه..علیخاین جواب داد:نه میدونم..منظورم اینه که خصلتی که شماروازدیگران سوامیکنه وشماروباهاش میشناسن؟ مثلامنوبه بدقولی میشناسن.

 

 

احمواقاهیچی نگفت وهمرشم گفت نمیدونم..حمیدآقابعدنگاه عمیقی که ب علیخاین گفت خصلت خاصی نیست...علیخانی گفت:چیه چرااینقدرعمیق نگاه میکنی؟(باخنده)انگارکه انتگرال ریاضی پرسیدم واقعا!احمدآقاحقوق ماهیانه شون روگفتن1تومن وحمیداقاهم گفتن میانگین800تومن...علیخانی گفتن دلیل اصلی دعوت شماقصه ای بودکه باتون اتفاق افتاده فقط قبلش بپرسم قبل ازاین اتفاق گره یامشکلی داشتین توزندگی؟_حمیدآقاگفت نه...ولی مشکل مالی وبهدکاری داشتم.ویه جورایی سخت حرف میزدندکه علیخانی گفت:توتوی برنامه مامعذبی؟استرس داری؟که جواب دادند:نه!احمدآقاگفت:مشکل مالی که داشتم حدود200ملییون تومن بخاطرخونه ای که تازه خریده بودم قسط داشتم چون کارگربودم قبل ازاینکه خونه بخرم توی خونه پدرم توی یه اتاق 3در4که هم آشپزخونه وخواب وهمه چی بودبادوتادخترزندگی میکردیم.علیخانی گفت:بریم برسیم به اصل مطلب چون حس میکنم تاشمابخوادیختون آب بشه یه2ساعتی طول میکشه(باخنده)

 

 

ابتداحمیدآقاقصه شونوتعریف کرد:من م3ل همیشه که داشتم میرفتم بازارسراراه ازیه دکه رفتم آب بگیرم که دیدم یک کیف مشکی پایین دکه افتاده بعداز10-15دقیقه که کسی نیومدطرفش برش داشتم خیلی سنگین بودویه ذره ابعادوبررسی کردم بعدشماره تلفتنمودادم به صاحب دکه وگفتم هرکی اومدسراغ کیف بگوبااین شماره تماس بگیره درطول راه باوجودسنگینی کیف کنجکاوشدم واولش ترسیدمن نکنه بمبی چیزی باشه!!(علیخانی گفت:بمب؟؟؟)درشوکه یه کم بازکردم دیدم طلاویوروتوش بود...حدود13-14کیلوطلای آب شده ویورهم یه بسته500تایی...علیخانی گفت:این وقتاهست که شیطون دست به کارمیشه وشلت میکنه ویه ذره یه ذره زمان میخره ویهوفعل روعوض میکنه،براتوشد؟جواب دادند:نه...بعدش رفتم اطلاعات بازارروشماره موبه اوناهم سپردم بعد5دقیقه و10دقیقه دیگه خونه نرفتم وسربازاروایساده بودم که زنگ زدندبه گوشیم باصدای بغض الودی مشخصات کیف وکامل گفت وقتی ااومدکیف وبگیره گفتم چقدرطلاست؟گفت13-14کیلوگفتم نگاکن ببین همش سرجاشه؟..فقط یه لحظه گفت هرچی میخوای بردار(علیخانی:آهان این ازاون لحظه هاییه که بایدچنگ بزنیدطلاهاروبردارِ!!چیکارکردی؟)گفتم من اگه میخواستم بردارم که زنگ نمیزدم علیخانی:باباخودش داشته میداده برمیداشتی!!_نه...

 

 

شایداگرخودش بادست خودش چیزی رومیدادبرمیداشتم امااینجوری که گفت نه دیگه اصلا واسم این مژدگونی یاهرچی مهم نبود_البته راست میگیآیه ذره ام تعارف توهین آمیزی..مگه هندونه اس؟فک کنم باهاش فقط دست دادی ونهایتا3تاماچ آبدارم کرده رفته_نه ماچم نکرد!_ماچم نکرد؟؟؟؟ادرسشوداری؟بده من بگم فرشیدامشب بره درخونشون!_ندارم!درلابه لای حرف هاحمیدآقاازخودعلیخانی پرسیدکتواگه جای من بودی چیکارمیکردی؟؟_من نمیدونم!هیچ وقت یه همچین موقعیتی قرارنگرفتم..ازخدامیخوام که این اتفاق هم نیفته برام واگرم بیفته بازم ازش میخوام نگاش بهم باشه تواون لحظه!

 

 

اماقصه احمدآقا:من طبق معمول شاعت2بامدادبودرفتم سرکارم ومشغول کارم شدم وازاین کوچه به اون کوچه دیدم1کیفی وسط کوچه افتاده اولش فک کردم گربه اس(علیخانی:چجوری کیف روگربه دیدی؟؟؟)جواب داد:خب سیاه بودوازم دوربود...توجه نکردم رفتم جلو..(شماازگربه نمیترسین؟؟خانم میترسین؟)همه مهمانان جوابشون این بود:نه!واحمدآقا:دیگه بچه ام ازگربه نمیترسه!علیخانی:من حاضرم شیروازنزدیک ببینم گربه1جوریه...!نمیدونم چون ازبچگی پنجول انداخت توصورتمون!!خب میفرمودیدی ببخشید!احمدآقاادامه داد:اولش فک کردم کیف کهنه ای که انداختن بیرون برداشتم که بذارم گوشه ای صبح شهرداری ببره امادیدم کیف کهنه نیست وتازه اس..یه کیف دانشجویی ازاین رمزدارابود ازبغلاش دیده میشدچی توشه..دیدم داخلش اسنادومدارک وطلا...علیخانی:طلارودیدی؟؟کیف خیلی بازبوده آآ یه تراس بازبوده بغلش که توش کاملا معلوم بوده.احمدآقاادامه داد:رفتم گوشه ای کیف بازکنم که نشدونتونستم آدرس وپیداکنم بعدزنگ زدم به مسئول خدمات شهریمون ومنم صبح رفتم دفترومنم صبح رفتم اونجاویکی توی دفترکیف روبازکردودیدیم کلی اسنادومدارک واونجابرآوردکردندگفتن1میلیاردمی ارزیدداخل کیف!یه پاسپورت پیداکردیم که توش ادرسو تلفن بودهرچی زنگ زدیم ازتوی دفتربه اون شماره گوشی برنداشت...

 

 

شایدخواب بوده!!علیخانی گفت:چه بانکم بوده!!تواون شرایط جواب تلفنم نمیداده وضعش خیلی توپ بده!تونسته بخوابه تواین شرایط؟؟؟؟(باخنده)ماجورابمونوگم میکنیم خوابمون نمیبره!!احمدآقاادامه داد:آدرسوازدفترگرفتم رفتم دم خونشون بارونم میومداون روز!خیلی در زدم امابازنکردن!!(علیخانی گفت درم بازنمیرد!وخندید!)بعدش دیدم دروبازنمیکنه ومنم رفتمنون خریدم ورفتم خونه وجریان وتعریف کردم واسه خانمم که همون لحظه گفت:نیاوردیش خونه که؟؟گفتم نه!علیخانی دلیل این سوال خانم ازش پرسیدکه خانم صادقانه جواب دادند:بخاطراینکه گفتم شیطان وسوسه نکنه یه وقت...گفتم همون که بردی تحویل دادی کارخوبی کردی مرسی واصلا هم راجع کیف ومحتویاتش نپرسیدند...احمدآقاادامه داد:وقتی ساعت1برگشتم خونه زنگ زدندبهم که صاحب کیف اومده میخوادتوروببینه ومنم بااصرارمکررطرف مقابل راضی میشم ومیرم شهرداری اونجاهم یک خبرنگارخانمی بوده که دنبال من میگشت ووقتی معرفی کردم خودمو ورفتیم حراست واونجوقتی منودیدسرشوتکون دادوتشکرکرد..احمدآقاخیلی توضیح مفصل میدادندکه علیخانی گفتکقصه بخوای بنویسی بیچاره میکنی مخاطبو!!خیلی باجزئیات میگی!خب؟واحمدآقاشروع کردبه توضیح ادامه داستان!ومهمترین نکته اینجابود:خبرنگار ازرئیس شهرداری پرسیدبرای ایشون جیکارمیکنیدکه گفتن200هزارتومن بهشون میدم...چندباراحمدآقاراجع خبرنگارصحبت کردکه علیخانی گفت:حالااینوول کن!همونی که کیفشوپیداکردی وبچسب!!چیکارکرد؟هیچی دیگه بعدش رفتیم همگی باهم خونه وجاتون خالی یه چایی خوردیم(اینجاآقای علیخاین زدزیرخنده ازاینکه این همه باجزئیات تعریف میکنند)بعدش اونجاخبرنگارازاون آپرسیدکیفتون روپیداکردن چیکارمیکنیدبراش؟گفتش که کمک مالی!ویه چک200هزارتومنی نوشت وداد..علیخانی:رفت دسته چکشوآورد200هزارتومن؟؟احمدآقاگفت خب دیگه دتشم دردنکنه...من فقط برای رضای خداانجام دادم!

 

 

اقای علیخانی بعدازتشکرخداحافظی کردباهاشون...آیتمی ازدشت مغان محل تولدمهمونای قسمت دوم برنامه پخش کردندوآقای علیخانی تاکییدکردندکه مهمونای قسمت دوم بسیارداغ هستندوهمین چندروزپیش توماه رمضون این اتفاق افتاده واسشون...ومهمونای قسمت دوم برنامه:آقای ایوب حسن پوروهمسرشون وپسرشون مهمون برنامه بودن آقاایوب:اهربدنیااومدم 9تابچه دارم...اول کارم ساختمانی بودبعدش شد نمکی..آقای علیخانی گفتن:مابچه بودیم نون خشکی ام میگفتیم درسته(تاییدکردند)یادیه چیزی افتادم(باخنده)بچه بودم خیلی شیطون بودم مامانم میگفت شیطونی کنی میدم نمکی ببرتت آآ...

 

 

آقای علیخانی گفتن:خب آقاایوب قربونت برم شماباهمون موتورسه چرختون طبق معمول رفیتن تومحله هاونون خشکاروجمع میکردین خب بعدش چی شد؟؟آقاایوب:رفتم محله پارس اباداون موقع،تاظهرخریدوفروش کردم بعدش یه کم استراحت کردم وبعدش بلندشدم وداشتیم این نو های خشک و...ازهم جدامیکردیکم که بفروشیمش وسط اون نون خشکایه کیسه طلابود اصلا باورنمیکردم طلاس فک کردم شایدبدل باشه..بعدش گذاشتم توی خونه پیش خانواده وگفتم برم یه دوربزنم اونجایی که نون خشکاروخریدم شایدصاحبشوپیداکردم رفتم نزدیک10تاخونه روزدم اماپیدانکردم وبرگشتم دم غروب خونه...شب موقع خوابیدن طلاروزیرسرم گذاشتم ترسیدم کسی بفهمه وبیادببره..آقای علیخانی پرسید:اگه بایرام پسرت میومدمیگفت بابابذارمااین طلاروبرداریم بزنیم به زخم زندگی چیکارمیکردی؟جون احسان راستشوبگو!درکمال صداقت گفتن:نمیذارم!تنبیهش میکنم بخداازخونه بیرونش میکنم.(علیخانی خندیدوازبایرام پرسید:توذهنت نیومدبری به بابابگی؟بایرام گفت به ماکه نگفته بود!!علیخانی گفت تواصلا نفهمیدی!!!ماشالابه اون همه هوشت!!!آقاایوب ادام دادند:صب که بیدارشدم رفتم دنبال اون4نفی که ازدیشب مونده بودن وازشون نپرسیده بودم وگفتم به اوناهم بگم والا خوابم نمیبره!نبایداین طلای مهم روخونه بذارم...

 

 

بعدرفتم دم خونه ای گفت:خیلی ممنون دستت دردنکنه مال منه بیاربده بیاربده که منم گفتم پهلوی من نیست که بیام بدم بهت،بیاخونه ماوفاکتوطلاتوبیارو110میگم بیاد...اقای علیخانی پرسیدچقدرطلامی ارزید؟آقاایوب گفتن 140میلیون تومن...علیخانی گفت:خب توی اردبیل خونه تری 1تومنه میتونستی باهاش یه خونه بخری.._آقاایوب نذاشت حرفشوکامل کنه وگفت اصلا!!که علخانی گفت:نمیذاره من اصلابهش بگم...فک کنه بهش قربونت برم ..خوب؟آقاایوب ادامه داد:فاکتورشوآورد به110زنگ زدم گفت به مربوط نیست به یه ارگان دیگه که مرتبطه بایدزنگ بزنی.بعداومدن ازآگاهی وجلوی اوناطلاهارودادم...مزدگونی هم ندادهیچی...آقای علیخاین باضمن اینکه شماخیلی عزیزیدومن جسارت مینم اینوبپرسم ازهمسراقاایوب که نمیتونست فارسی صحبت کنه رسید:مادرشمایه لحظه به ذهنت خطورنکردووسوسه نشدی طلاهاروبرداری و...مادرجواب داد:نه!خدانکنه خدانکنه!

 

 

آقای عیخانی گفت:من خواهش میکنم که کسایی م3ل اقای ایوب حسن پورروکسایی تماشابکنندکه یادشون میره امانته بعضی چیزا...میلیارد میلیاردکه بعضی وقتامیشه3هزارمیلیارد!من به احترام اقای ایوب حسن پور دوست دارم روبه روش بشینم..فرداروزعیده قوم وقبیله ای که باحضرت رسول قهرکردندوایشون ازشون گلایه داشت مهاجرین امام حسن مجتبی مابرگشتن توی مدینه وحضرت رسول بخاطراین شعارشون بخشیده شون واشتی کرد این اندازه وشان حضرت امام حسن مجتبی نزدحضرت رسول مبارک باشه عیدتون...بعدازتشکرازمهمانان گفت:من خیلی خوشم اومدامروزیکی ازنوستالژیای بچگیام نمکی خودمون بزرگمون امشب اینجاست که کلی درس به منوامثال من داد...ماهتون عسل... یاعلی...
وتیتراژپایانی باصدای مهدی یراحی عزیز:

 

 

...................
یک عمر من پرپر زدم چون درد دوری کم نبود // اینا که میگم یک شب از چیزی که حس کردم نبود
با گریه های هر شبم دمبال مرحم نیستم // اینبار بشکن بغضمو فکر غرورم نیستم
کی گفته این خواهش منو تو چشم تو کم میکنه // این التماس آخرم خیلی بزرگم میکنه
یاعلی...

 

 

 

مرمر..

 

 

 

به نام خدا

 

ماه عسل _  قسمت چهارهم  ..... موضوع : کَرَم

 


احسان علیخانی  > دعای فرج   ......    سلامِ گرم    ....   خیلی ممنون و مچکریم   که در این ثانیه هایِ عزیز ما رو تماشا میکنین   ...   خیلی ذوق زده ایم از نگاه   هایِ شما .....    خوش به  حالِ اون کسایی که مردم میتونن رو  دیوارِ دلشون  یادگاری بنویسند ....... میتونن روشون حساب کنن   خوش به حالِ اونایی که انقققدر طبعِشون بلنده .....  قلبِشون بزرگه        که  دیگران  میتونن رو کُمَکِشون حساب کنند از این دست آدما کم پیدا میشه   .. خیلی کم اند   ولی هست  .......   مطمئنّاً  بینِ شماهام پیدا میشه   .....  اگه بهِتون برنخوره  ..................................... خوش اومدید

 

 

نشستم هواتو   نفس میکشم   / یه چند وقتیه حال من بهــتره
دارم راه می افتم ببینم تهِ ش   / منــو  این هوا تــا کجا می بَره
دارم راه می اُفتَم ببینم   تو   را    / تویی رو که یک عُمره راهی شدی 
مگه میشه رد  شد   نگاهت نکرد / ببین تویِ آینه چه ماهی شدی
هوایـــــــی رو که تو نفس میکشی   /   دارم راه می رم بغل میکنم
تو با من بمون  تا تهِ این سفر / من ، این ماهُ ، ماهِ عسل میکنم
همه زندگیمو بگیری ازم  / بازم پایِ عشقِ تو وایمیستَم
یه آدم توو دنیا نشونم بده  / بتونه بگه عاشقت نیستم  
هـمــــــــــه  عُمر  من سَجده کردم به تو  / من از حسرتِ غیرِ تو خالیَ م
هـنوزَم زمانِ  پرستیدَنت  /  برام هیچ فرقی نداره کیَ م
هوایی رو که تو نفس میکشی / دارم راه می رم  بغل میکنم
تو با من بمون تا ته این سفر / من این ماهو ، ماهِ عسل میکُنم

 

 

احسان علیخانی تشکر میکنه  از اینکه  ، بیننده ها به برنامه یِ  دیروز   لطف داشتند و اشاره میکنه   که  جمع آوریِ مهمونایِ دیروز سخت بود   ... آقا  پویا که دکتر بودند از جاسک و  آقا  مجتبی از  اهواز     و آقا یوسُفِ بَریِ خوشمزه   که پدربزرگ هم بودند  از زنجان ..  تا همین تهرانِ خودمون   .. آقا مِهدی   که   مهندس بودند ! و تشریف آورده بودند   به برنامه   ......خیلی از رُفَقایِ خودم   ، آقا پسَرا  درباره یِ برنامه یِ  دیروز با  ما صحبت کردند  / از خاطره هایِ سربازی شون گفتند / از سختی هاش گفتند   همونطوری که مهمونامون  که تجربه کرده بودند  برامون از تجربه هاشون گفتند  دقت کنید !     میگم تجربه هایی که  داشتند  چون اون دورانو گذرونده بودند   ...  از زبونِ خودم نمیگم   که   بگید تو که تجربه نکردی چرا گفتی ! ..... بریم  باقیِ برنامه یِ دیروزو ببینیم   بعد برمیگردیم   باهاتون  حرف دارم  در فیلمِ پایانِ برنامه یِ  سیزدهم      میبینیم که  آقا مهدی و همسرش که دانشجویانِ دانشگاهِ شریف بودند  افطاری  رو  در برنامه ی ماه عسل  میل نمیکنند   چون به خونه یِ دوستان دعوت هستند !   دوستی که میخواد برای ادامه ی تحصیل بره خارج از کشور و مهمونیِ خداحافظی گرفته از آقا  یوسِف  و داماد و خانواده شون تشکّر میکنن  ...

 

 

میگن که سردار رادان  ، یک سفر  مشهدِ خانوادگی به خانواده یِ  بَری    اهدا میکنه   .... و  محمد پیوندی از آقا پویا   که دکترِ عمومی بودند   و در نیرویِ   دریاییِ ارتش خدمت میکردند    ، میخواد که   لوحِ یادبودِ حضور در برنامه رو   به آقا یوسف بده .....   دفترچه   هایِ حسابِ  مؤسّسه یِ  مالی اعتباری ثامن الحجج  هم به آقا یوسف و دامادش  هدیه میشه   .....آقا پویا هم میگه که تنها حرفِ ناگفته ش  ، تشکر و سپاسگزاری از همکاران و دوستانِش  در خدمت است  که   واقعاً در  شرایطِ بدِ  آب و هوایی ، عاشقانه کار میکنند به استودیو بر می گردیم  ..... احسان علیخانی  میگه : دیروز با پیمانِ  قانع رفته بودیم خانه ی سفید ،  بقیّه یِ     مُبلامونو تحویل بگیریم  که شما هی  غُر میزدید     رنگ و وارَنگِ   مبلاتون !    بعد   گفته بودم که  مادرا خیلی خوب ما رو نگاه میکنند   .. یه مادری اونجا   بود ...  حالا بعد از سلام و علیکُ و حال واحوال کردن به من میگه  ما از دستِ تو چیکار کنیم ! ؟  دمِ افطار هی اشکِ ما رو  درمیاری  احسان علیخانی میگه الهی من بمیرم  / زنده نباشم    اگه بخوام اشکِ شما رو در بیارم وجودِ شما رو بِلَرزونم  ....  انقدر هم این مادرِمون    ، خوب ،  همه  برنامه هامونو   نگاه کرده بود دونه دونه رو دیده بود ....

 

 

موضوعاتُ دیده بود   .. وقتی داشت برا من میگفت یه بغضِ مادرونه یِ  ایرونی   ، بینِ  صحبتاش بود گفتم مادرم  ؟ .....  شما   و امثالِ شما بزرگوارا  که اینطوری با دیدنِ یه صحنه یه تصویر /   یه منظره /    شنیدنِ یه خاطره   بغضتون  میگیره      دکمه یِ  آنِ    قلبِتون فعّاله   ...... برید  خدا رو شکر کنید  که این احساسا   قیمتی اَند ....     و خدا رو  شکر میکنیم  که یه سفرِ مشهد خونوادگی   نصیبِ خانواده یِ پُر جمعیّتِ  یوسفِ بَری شد البته بعدِ گرفتنِ کارتِ پایان خدمتش    که  بعدن      سفرهایِ کربلا و  مکّه هم دوست داشت بره با خونواده ولی بخاطرِ نرفتَنِش به سربازی  ،   نمیشد بره  ...... میتونه استفاده کنه از این سفَرا خب بریم سراغِ مهمونایِ امروزِمون   که  یه کاری کردند توو زندِگیشون    ، کارِسسون کارِستون   .. که منو  صد تا مثلِ منَم    نمیتونن انجامِش بدن   با خانم و   آقایی   رو به رو میشیم  و یه آقایِ  دیگه که  تنها تشریف آورده بودند احسان علیخانی میپرسه کدوم بزرگتَرَند ؟ !  آقایی که با خانمش بود  میگه از بجنورد  ، استانِ خراسان  اومده اون آقایِ کناری میگن از مشهد .. خراسانِ رضوی اومده !   آقایی که اسمش احمد است و با خانُمِش   اومده رفتگرِ شهرداری بوده سالیانی   و اکنون  نگهبان است در شهرداری   .. آقایی که   از مشهد اومده بود بازاری بود     و  در جواب سؤالِ   علیخانی میگه  وضعِ بازار خرابه  .....  گاهی ماهی پانصد هزار
تومان درآمد داریم  .. گاهی  یک و پانصد ......   ولی در مجموع   ماهانه هفتصد تا هشتصد  هزار تومان درآمَدِمونه ..... آقا احمد  هم میگه  حدودِ  یه تومان   ، ماهانه      کسب میکنه و  شاکر  هم بود  ....    آقایی که بازاری بود   تعریف میکنه  یه روز در مسیرِ رفتن به بازار دمِ دکّه ای    ،  کیفی رو پیدا میکنه    و بعد حدوداً  یه رُبع منتظر منودن  میبینه کسی  کیف رو  برنمیداره و صاحبش نیست برمیداره کیف رو  و سنگین هم بوده  به  صاحبِ دکّه  میگه   این شماره یِ من  اگه کسی  اومد کیفی گُم کرده بود بگو زنگ بزنه.

 

 

 

کمی که   میره  کنجکاو میشه  کیف رو باز کنه ببینه چی توشه اینقدر سنگینه     نکنه  بُمب باشه !   بازِش که میکنه   میبینه  حدود  سیزده کیلو طلا باید باشه    و  پَکِ  یورو !!!! نشونی   و    شماره ای هم پیدا نمیکنه    که   پس بده  کیفو به بازار   میره و آقا  صاحبِ کیف     میاد و کیفش رو تحویل میگیره    ... بدون هیچ  مژدگانی ای   .....   ولی به این    آقا میگه که هرچی میخوای بردار  اما ایشون میگه  من اگه میخواستم  بردارم   به شما دیگه زنگ نمیزدم احسان علیخانی میپرسه  و او جوابم یده برایِ رضایِ خدا این کارو کرده  فقط همین احسان علیخانی میگه  به فکرت نزد که یه خرده ش رو برداری     .. گفت نه  .... شما بودین چه میکردین احسان علیخانی گفت تا حالا برام اتفاق نیفتاده   .......    نمیتونم خودم و هیچ آدمِ دیگه ای رو پیش بینی کنم الهی خدا حواسش باشه بهمون   .....     او احمد آقا هم  میگه  که  شبی  بعد از جارو کردن خیابانها در کوچه ای کیفی رو پیدا میکنه  .. از کنارِ کیف که نگاه میکنه      مدارک و سَنَد و   مقداری طلا میبینه به مدیرِش زنگ میزنه    ....

 

 

 

بعد کیف رو به شهرداری محلِّ کارِش    می بَره    اما  صاحب کیف که  پاسپرتِش رو از داخلِ کیفش پیدا کردند    نه وشی جواب میده  نه  در خونه ش رو باز میکنه خواب بوده !!!!!!!!!!!!!!!    و احمد آقا به خونه ش میره ولی ساعت یک ظهر زنگ میزنن میگن بیا صاحب کیف میخواد ببینه تو را و در جلسه یِ شهرداری     اینها همدیگر رو میبینن و خبرنگار هم  مشغول  تهیه یِ خبر و گزارش و بعد به خونه یِ  یابنده یِ کیف یعنی احمد آقا میرن   و    در نهایت  دویست هزار تومان   در ورقِ چک  مینویسه برای  احمد آقا احمد آقا میگه   کرَمِش بوده دیگه احسان علیخانی میگه کَرَمِ  ماها خیلی کم شده  در پارتِ آخر   آقایی که       نون خشکی بود نمکی بود به بیانِ دیگر .... دعوت میشه  که  در  نون خشکی هایی که جمع میکنه  یه پلاستیک   طلا پیدا  میکنه به همه خونه هایی  که ازشون    نون خشک خریده     در میزنه    بالاخره  پیدا میشه   صاحبش و ایشون میگه   اگه بچه هام  میگفتند      برداریم   ازش ....     بیرونشون میکردم احسان  علیخانی   خیلی خوشحالی میکنه از   دعوت ِ   این خانواده  یِ اردبیلی  .

 

هرجور میتونی بمون   / من با تو سازش میکنم
هربار میگفتم نرو / اینبار خواهش میکنم
با زخم تنها ترشدن / محتاج تسکینم نکن
تنهاتر از من نیستی  /   تنها تر از اینم نکن
با گریه های هرشبم  / دنبال مرحم نیستم
اینبار بشکن بغضمو فکر غرورم نیستم 

کسب درآمد
کا دی آپلود